خاطرات یک وبلاگ نویس

فهرست مطالب

بحث داغ کرونا

چند روزه که تو خونه جر و بحث‌های داغی داریم که کم مونده به زد و خورد ختم بشه .

خدا بگم این کرونا رو چیکار کنه که همه رو تو خونه حبس کرده و از زور بیکاری به بحث 
و جدل پناه میاریم.

صحبت من این بود که مردم همه دنیا، کم و بیش شبیه همدیگه هستن.

اگه تو ایران وسایل ضد عفونی کمیاب میشه و گرون به‌فروش میرسه، تو انگلیس
هم همینه. تو ایتالیا هم این قصه تراژیک تکرار میشه.
خدا رو شکر صدا و سیما هم شدیدا به کمک اومد و پرچم ما حسابی بالا بود.  

اما درنهایت هجوم عزیزان به جاده چالوس، همه چی رو خراب کرد. چون هرچی به خودم فشار آوردم، دیدم مردم انگلیس و ایتالیا و حتی شاخ آفریقا اینطوری به استقبال خطر نمیرن.

ظاهرا مردم ما عشق خاصی به کرونا داشته چهره معشوق رو در آیینه این ویروس خطرناک دیدن.
برای همین سعی میکنن، از هر طریقی که شده به مقام وصال اون دست پیدا کنن.

فیلم حرفه‌ای‌ها

امروز دوباره فیلم دیدم.

به خاطر کرونا و خودقرنطینگی، افتادیم به فیلم دیدن و پدر فیلیمو و سایرین رو بدر آوردیم.

فیلم امروز اسمش حرفه‌ای‌ها بود، محصول فرانس و آقای ژان پل بلموندو به همراه جمعی از زیبارویان پاریسی، زحمت بازیگری رو به عهده گرفته بودن. زحمت که چه عرض کنم، ما که
جز رحمت چیزی ندیدیم.   

آقای ژان پل، یک پایش تو رختخواب بود، یک پایش زیر دوش. نمی‌دونم بابت حضور در فیلم، دستمزد هم دریافت میکنه یا نه. به‌نظر من باید یک چیزی هم ازش بگیرن.

بگذریم … داستان فیلم در مورد ترور یکی از رئیس جمهورهای آفریقایی، توسط سرویس مخفی فرانسه است. اما وسط کار،دولت فرانسه عوض میشه و دولت جدید هم اساسا اهل
خین و خین‌ریزی نبوده.

در نتیجه ماموریت کنسل میشه. اما به جای اینکه به مامور فرانسوی بدبخت خبر بدن، به مامورین رئیس جمهور آفریقایی خبر میدن و چشمتون روز بد نبینه.

دولت جدید، رئیس جمهور رو دعوت می‌کنه پاریس. طرف مجردی میاد و چون خیلی بی‌تابی می‌کرده، دولت فرانسه در نقش بنگاه دوست‌یابی دست به‌کار میشه و یک خانم خوب با کمالات براش پیدا میکنه. اما چون اقامتگاه طرف تو حومه شهر بوده و کارش خیلی گیر بوده، دوستش رو با هلیکوپتر براش می‌فرستن. 

حالا همه این‌کارها و حال دادن‌ها برای این بوده که دولت فرانسه، امتیاز بهره‌برداری مادام‌العمر 
چندین معدن آفریقایی رو از این بابا بگیره.

بی اختیار یاد شاهان قاجار افتادم. البته اون طفلیا توقع ارسال محموله با هلیکوپتر رو نداشتن و کارها رو در نهایت سادگی و بدون اینکه میزبان رو تو خرج بندازن، انجام میدادن.

آلپاگور

امروز یک فیلم قدیمی اما باحال دیدم . 

درباره یک میهماندار هواپیما بود که در اوقات فراغتش، بانک میزد، جواهرفروشی میزد، آدم میکشت.

بعدشم شیک و مجلسی سوار هواپیما شده و به خدمت رسانی می‌پرداخت.

فکرش رو بکن . مثلا با هزار آرزو سوار هواپیمایی خارجی میشی، طرف می‌پرسه چایی یا نوشابه؟

شما هم میگی: ” خوب معلومه چایی ” .

اونم میگه: ” چشم مایی ” . بعدشم یک شیشه چایی با سطل یخ و دو تا لیوان در اختیارت میگذاره تا با بغل دستیت بنوشی.

حالا اگه بفهمی طرف دیشب داشته چند نفر رو خلاص می‌کرده، چه حالی بهت دست میده؟
اصلا نوشیدنی از گلوت پایین نمیره. حالا خودت هیچی. طفلک بغل دستیت حتما پس میوفته. 

صد رحمت به مهماندارهای کشورهای دیگه که نهایت خلافشون اینه که عطری، دارویی، چیزی از اون ور آب بیارن و یواشکی از گمرک رد کنن و اینور بفروشن.

یاد بچگی ها به‌خیر !

امروز برف قشنگی می‌بارید. بگذریم که باعث شد زمین رو بخورم و اینا . البته مردم کمک کردن.
واقعا هم مرد بودن. شانس که نداریم . 
این برف باعث شد فلش بک بزنم برم تو گذشته‌های دور . 

بعد از برف بازی هم می‌رفتیم پشت بام برف ها رو پارو می‌کردیم . 
همه برف ها رو میریختیم تو حیاط همسایه یا تو کله رهگذرها.

ناگفته نماند که روی ماشین آقای رستمی هم می‌ریختیم.معلم سرخونه ی یکی از بجه‌ها.   
طرف بد جور عنق بود.یک‌بار اینقدر برف ریختیم رو ماشینش نتونست ماشین رو پیدا کنه . 
اصلا فکر کرد با تاکسی اومده!

آخرش هم بابامون میومد با فلاسک چای و ظرفی پر از کلوچه تازه .
اینجاش رو خالی بستم.
بابا میومد ، ولی با شلنگ سه شعبه . از این شلنگ کلفتا که داخلش هم چند تا شلنگ نازک ،
با ظرافت تعبیه شده بود . 

البته بیشتر جنبه بازدارندگی داشت وگرنه اگه با اون می‌خواست مارو بزنه مغزمون تکون
می‌خورد و دیگه از این همه نبوغ و هوش سرشار امروزی خبری نبود!   

 رفتار

وبلاگ نویسی کار سختیه . پر از بیم و امید و خاطرات تلخ و شیرینه. 

یک چشمت به وبمستر طوله ، چشم دیگرت به گوگل آنالیتیکس ; تا بفهمی چند نفر وبلاگت رو خوندن . آیا تعداد بازدید کننده ها رو به افزایشه یا در شراشیبیه سقوطه . 

چند وقت پیش مطلبی در خصوص اقتصاد رفتاری رو در وبلاگم گذاشتم . 

فرداش دیدم کلی بازدید و کلیک و ویو داشتم . خیلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم بحث اقتصاد رفتاری رو جدی بگیرم . 

البته دقیق تر که چک کردم ، فهمیدم ملت دنبال تلفن چلوکبابی رفتاری بودن ، اشتباه میومدن تو وبلاگ من . 

تصورش رو بکنید ;طرف گشنه تشنه در به در دنبال کوبیده با نون اضاف می گرده ; یکهو با مفاهیم اقتصاد رفتاری و تنزیل مطلوبیت و تابع ارزش مواجه می شه . 

قیافش واقع دیدنه تو اون لحظه . 

خدا کنه فقط به صاحاب وبلاگ فحش نداده باشه . 

استخر

امروز رفتیم پسرمون رو استخر ثبت نام کنیم . یک کلاس جدید .

 البته یکساله که مثلا کلاس میره . ولی چه عرض کنم از نتایج درخشانش ! 

صد رحمت به شنا سگی.البته معلمش خیلی راضیه ازش . میگه زمان میبره تا یاد بگیره .  

باید به بچه ها فرصت بدیم تا استعداداشون شکوفا بشه . و البته به مربیان هم فرصت بدیم تا جیباشون از پولای بابا ها شکوفا بشه . 

بگذریم . کلاس جدید از همه نظر خوب بود . محیطی آرام و تمیز ، مربیان شاد و عزیز ، حوضچه کلری با محلول غلیظ …

فقط یک اشکال داره . استخر فقط برای مصارف آموزشیه . یعنی کسی بصورت تفریحی نمی تونه از استخر استفاده کنه . بچه ما هم تنها حاضر نیست بره و همراهی ما رو می طلبه . 

مسوولین استخر هم میگن مشکلی نیست . فقط من هم باید دوره آموزشی ثبت نام کنم . 

و اکثر شرکت کنندگان در دوره ها رو هم بچه ها تشکیل میدن . یعنی چشمتون روز بد نبینه … ما با این یال و کوپال باید بریم با برو بچ کودک و نوجوان تمرین غوطه وری در آب و پا زدن در خشکی و ریختن ترس از آب بکنیم . 

خدا هیچ کسی رو شرمنده اطرافیانش نکنه .

با ده تومن بچتون رو شاد کنید 

اگه تازگی سوار مترو شده باشید ، فهمیدین که دست فروشا روی اسباب بازی بچه ها زوم کردن . 
جدیدا یک چیزایی آوردن که شبیه کپسول سفالاکسینه . فقط رنگارنگه . میگن تو آب گرم بندازین بزرگ میشه و شکل حیوونا رو به خودش میگیره . خلاصه بچه ها شاد میشن . 
اگه گنده نشد هم می تونید به فرد مورد نظر پس بدین . مشروط به اینکه تو اون همه دستفروش پیداش کنید و ثابت کنید از اون خریدین و …
البته من خودم نخریدم . جون مطمئن بودم بزرگ نمیشه . احتمالا کوچیک هم بشه . والا ما هر چی خریدیم ، نسبت به عکس روی بسته بندی آب رفتش . حالا چطوری ممکنه بزرگ بشه ،من نوفهمم . 
از این گذشته ، کی گفته ما باید بچه ها رو شاد کنیم . مگه ما کوچیک بودیم کسی ما رو شاد می کرد . همش حمالی بود و اخم و تخم . می گفتن به بچه رو بدین سوار میشه . خوب راست می گفتن دیگه . اینقده به بچه ها رو ندین خوب . گهگاه بذارین تا طعم گشنگی ، تشنگی و شلاق باد رو تجربه کنند . من بخصوص روی مورد آخر تاکید دارم ( با شلنگ خیلی می چسبه). 

 

تاکسی اینترنتی

 امروز کلاسم دیر شده بود ، گفتم تاکسی بگیرم . 
خلاصه تاکسی اومد و …البته با تاخیر فراوان . رفته بود سه تا کوچه بالاتر ایستاده بود نمیومد .می گفت لوکیشن اونجا خورده .خلاصه با التماس و پذیرش خطا و تقصیر و تعهد مبنی بر عدم تکرار ، تشریف آوردن . جوانی حدودا سی ساله .

منم که عادت بدی دارم ، تحت عنوان خواندن کتاب در هر موقعیت . 

خلاصه آقای راننده این وضعیت رو که دید ، اولین سوال رو استارت زد .”داداش رمان چی می خونی ؟ من خودم فوق ادبیات دارم .تو کار واردات رمان بودم.بخاطر تحریماورشکست شدم اومدم تاکسی ” 

خلاصه ما که مخمون از دست خالی بندیهای استاد ، دستی کشیده بود و رسما هنگ کرده بود ،توضیح دادیم کتاب رمان نیست … اقتصاد رفتاریه . 

آخ آخ ، اینو که گفتم داغ دلش تازه شد و گفت ” ای آقا امان از این رفتار . زنم رفتارش با من خیلی بده . همین که دو بار کتک کاری می کنیم و اینا ، سریع جمع می کنه میره خونه باباش . آخه این رفتار درسته . دیگه ذلم کرده… “

گفتم حالا اشکال نداره … یکم صبر داشته باش . گفتش” آهان راستی گفتی صبر . صبر کن یک چیزی نشونت بدم .” بعدش مشغول غور کردن در موبایلش شد . حالا وسط بزرگراه و در حال لایی کشیدن و با حداکثر سرعت تاختن . فکر کنم ماشینش اتو پایلوتی چیزی داشت . 

گفتم آقا یکم احتیاط کن . من باید زنده برسم وگرنه مرده من فایده ای برای کسی نداره .

اینو که گفتم طفلک دلش شکست و زد زیر گریه.ظاهرا یاد مرحوم مادر بزرگش افتاده بود . 

تا خود مقصد به یاد اون مرحومه می خوند و خودش رو میزد.بی انصاف بد جوری هم میزد.

ما هم سعی کردیم خفه خون بگیریم که وضع از این خراب تر نشه و در نهایت هم بطرز معجزه واری به مقصد رسیدیم . 

عکاسی بی موقع 

من عکاس نیستم ولی گاهی عکاسی می کنم ، واسه دل خودم .
عاشق اینم که در مراسم های گوناگون عکاسی کنم . البته ، مراسمی که عکس برداری آزاد باشه ، مثل مراسم آئینی .
خیلی هم شده که مردم بهم بگن از ما عکس بگیر ، بعدا برامون تلگرام کن . من هم معمولا با کمال میل قبول می کنم . 
یک بار ، یک ماشین اورژانس هم در مراسم حضور داشت که اگه کسی حالش بد شد ، به داد برسه .دو نفر مامور داخل ماشین بودن . دلم سوخت طفلکا از صبح اومده بودن تو اون گرما ، اصلا کسی محلشون نمیگذاشت . 

خلاصه ما هم گفتیم بریم زحمات اینا رو مثلا جبران کنیم . بهشون گفتم ، وایسید می خوام ازتون عکس بگیرم . خلاصه خیلی خوشحال شدن و به خودشون رسیدن و کلی ژست و اینا .

بعدش شماره تلگرامشون رو هم با کلی زحمت گرفتم که عکسها رو براشون بفرستم . واقعا هم با زحمت ، چون خیلی شلوغ پلوغ بود و صدا به صدا نمی رسید . 

هیچی دیگه فرداش شد و ما عکسها رو فرستادیم . البته آقاهه عکس پروفایلشون خیلی عجیب بود ، ولی خوب مگه چیه . قرن بیستمه بهرحال . 

هنوز ساعتی از ارسال عکسها نگذشته بود که موبایل ما به صدا دراومد . اونور معلوم نبود کی بود . فقط صدای جیغ جیغ میومد . انگاری چند تا میمون با هم حرفشون شده باشه . 

بعد از یک ربع کم کم صدایی هم از لای جیغ ها به گوش می رسید . من تونستم ناموس و چند تا کلمه دیگه رو شناسایی کنم .کم کم صدا واضح تر شد.” مگه خودت ناموس نداری.فکر کردی من از اون دخترا هستم.برای من عکستو می فرستی ….” 

خلاصه فهمیدم چه غلطی کردم . سریع از در عجز و لابه و آه و ناله وارد شدم و توضیح دادم که بر من چه گذشته . خلاصه طرف یکم آروم شد و پرسید “حالا چند سالت هست ؟”

دوباره توضیح دادم که بخدا هیچ قصدی ندارم و یکبار این غلط رو کردم و برای هفتاد پشتم کافی و وافی بوده و هست .اصلا می خوام ادامه تحصیل بدم ! 

بعدشم گفتم آدرس وبلاگم رو میدم تشریف بیارید با نوشته ها و شخصیت من بیشتر آشنا بشید . 

گفتش باشه میام . فقط آدرس پایین ونک که نیست.من اونجاها نمی تونم بیام . ضمنا نسل ما نمی تونه یکجا با مادر شوهر زندگی کنه.از الان گفته باشم …”

 تبلت سابق

دیروز تبلتم برای دهمین بار متوالی در سال جاری پکید.یعنی جر واجر شد.اصلا یک وضعی. خجالت می کشیدم ببرمش تعمیر. آخرش بر ترس و خجالت غلبه کردم و گذاشتمش تو پاکت و بردمش پاساژ پایتخت .یک تعمیرکار می شناسم که کارش خیلی درسته.اصلا برنده برا خودش.رفتم در مغازش . این پا اون پا می کردم که برم داخل .دیدم خودش اومد بیرون و سلام و روبوسی و خلاصه خیلی تحویل گرفت .بعدش گفت “پاکت رو بده “.
گفتم پاکت چیه … اومدم خودتو ببینم .دوباره گفت  “پاکت رو بده بیاد.خودتو لوس نکن. اومدی تو پاساژ ، نگهبانی بهم خبر داد. همه آمارتو دارن. ساعت 4 آماده میشه . برات پیک میکنم .خودت نمی خواد بیای.خوبیت نداره” 
خلاصه دست بردم در کیف و  پاکت رو دادم. خیلی استرس داشتم ، انگار داشتم دلار قاچاق جابجا می کردم .خداییش قاچاق هم کار سختیه . خدا رو شکر ما قاچاقچی نشدیم .

 کنار جوی نشین و … بقیه ماجرا

دیروز می خواستم برم جایی . می پرسین کجا ؟ دیگه زود پسرخاله نشین .
خلاصه به دلیل عجله زیاد تاکسی گرفتم . پایین وایساده بودم که طرف زنگ زد چرا نمیای…یک ساعته من اینجام . سر کوچه وایساده بود نمی اومد . آخرش ما رفتیم به حضور ایشون .گفتم لوکیشن من داخل کوچه بود . چرا نیومدی ؟ 
گفتش مهندس کوچتون تنگه ماشین وایساده منم آیینه بغلم رو موتوری زده . رفته بودم بیمارستان دیدن عمم . طفلک عمل آپاندیس داشته . سال پیش هم همین موقع ، خالم عمرش رو داد به شما .ناگهان فضای حزن انگیزی حاکم شد + سکوتی مرگبار . سکوتش خوب بود چون می تونستم راحت کتابم رو بخونم تمومش کنم . اما چه خیال خامی . هنوز دستم رو به داخل کیفم فرو نکرده بودم که شروع کرد .ظاهرا عزیزمون حالا حالا دست بردار نبود. پلی لیستش رو حسابی چاق کرده بود و ده بیست تا ترک مشتی(TRAK) هم گذاشته بود توش . یعنی طول مسیر رو مشغول شیم و اگه بیشتر طول کشید از اول گوش بدیم . 
بله ، تا خود مقصد مخ ما رو گاز میزند این عزیز نازنین . انواع مباحث سیاسی ، تحلیل اقتصادی ، آسیب شناسی فرهنگی ، چی شد که اینجوری شد ،چرا ما درجا زدیم و ژاپن نزد، بهمراه مقدمه ای از مرحوم پدرش . 
وقتی پیاده شدم، گفت آقا ببخشین زیاد صحبت کردم . خواستم متوجه گذر زمان و مسافت طولانی نشوید . 
گفتم آقا دستت درد نکنه . ولی فک کنم یکم زیاده روی کردی .  چون احساس می کنم مثل فضا نوردها ،کلا بعد زمان رو از دست دادم .بقول شاعر که می گه ” کنار جوی بشین و گذر عمر ببین ” البته در مورد ما میشه :
” هر جا خواستی بشین ولی ! oops…The files can not be played …Sorry”
  

با خالی بندی ، همیشه در اوج باشید 

امروز یک فیلم پلیسی دیدم در فیلیمو . محصول کانادا بود ولی بنظرم اوج چاخان بود

داستان در مورد مجرمین جنسی بود که دختران جوان رو اغفال میکردن .اینش خیلی مهم نیست.

نکته مهم اینه که یک قاضی بازنشسته ، که علیرغم بازنشستگی ، حسابی گردن کلفت و ماجراجو بود، بصورت خودجوش ، اقدام به ردیابی و دستگیری افراد فوق می کرد و در نهایت گوش اونها رو می برید و … (حالا ما گفتیم گوش …شما هم فکر کنید گوش)

بعدش فرمانده پلیس بطور اتفاقی ، متوجه اقدامات قاضی شد. اما در کمال تعجب، هیچ به روی مبارک نیاورد . انگار نه انگار در کار پلیس مداخله کرده و امنیت عمومی رو به خطر انداخته و چیز مردم رو بریده و…

درنهایت باهاش تو رستوران قرار گذاشتن و خیلی گوگولی مگولی نصیحتش کردن و ازش خواهش کردن نکنه از این کارها .
تو یک سکانس دیگه هم ، وقتی قاضی داشت آماده میشد که کارش رو انجام بده ، پلیس ها سر رسیدن و مجرم بدبخت به 500 تا جرم کرده و نکرده اعتراف کرد تا بلکه دستگیر بشه و از تیغ قاضی خلاص بشه . 
نمی دونم والا . همچین اتفاقاتی شاید تو کویت بیوفته . چون اونجا کویته بهرحال . ولی بعیده وسط کانادا از این موارد داشته باشیم . دیگه کانادا میشه تگزاس.

مدیریت اجباری

چند سال پیش ، مدیریت ساختمون افتاد گردن ما . مدیر قبلی یک شب اومد و گفت فردا دارم می رم کانادا . اینم کلیداتون . بای!
نه حسابی ، نه کتابی . اونم چه ساختمونی . سگ صاحابش رو گاز میگرفت . 
گفتم سگ . اتفاقا یک خانمه تو آپارتمانش سگ نگه می داشت . بنده خدا پاک قاط زده بود . فکر می کرد سگه بچشه . همش می گفت ” وا مامان ، آقا رو اذیت نکن . وا مامان ، خانم رو بو نکن . اتفاقا سگه رابطش با من خیلی خوب بود . به همه پارس می کرد ، به ما که میرسید خودشو لوس می کرد ، ادا ادوار در می آورد . شانس که نداریم . 
همه اهالی فکر می کردن من سر رو سری با مامان دارم که سگه اینقده باهام رفیقه . همشون یک جوری نگام می کردن . تازه بعضی هاشون هم لب به سخن وا می کردند و حسابی در افشانی می نمودند .”طرف تو رو چی صدا میکنه ؟به تو هم می گه مامان ؟ طرف تو خونه هم اینقده جدیه ؟ غذای فرنگی بیشتر بلده یا ایرانی ؟”
البته طفلک در میان همسایگان دشمن هم زیاد داشت . یک پیرزنه بود که کلا با سگ و سگ بازی خیلی مشکل داشت .خلاصه هر روز باید سمفونیه جیغ جیغ ایشون رو تحمل می کردیم. یک چند باری هم 110 رو کشوند تا دم خونه. برای اینکه دستگیر کنند، ببرند. حالا کیو دستگیر کنند ، نمی دونم . سگه رو ؟ مامان رو ؟ 
البته مامان هم بیکار ننشست و به جامعه مدنی متوسل شد . خلاصه همه همسایگان نوشتند که از مامان کاملا رضایت دارند و با بچه ایشون ، یا همون سگشون مشکلی ندارندکه هیچ ;
اصلا سگه بره ، اونها هم میرن . البته اینطوری نشد .مامان سال بعدش از اونجا رفت و بقیه عزیزان هنوز تشریف دارن و زندگیشون رو می کنند . 

کانادا

این ساختمون ما که شرحش رو قبلا دادم . انگاری نافش رو با کانادا بریدن .
 
مدیر قبلی رو که گفتم ، از دست ساکنین شبونه فرار کرد رفت کانادا . 

البته میگن اختلاس هم کرده .حالا نه سه هزار میلیارد ، ولی 400 هزار تومنی میشده !

امسال دونفر از ساکنین به سلامتی مهاجرت کردند رفتن کانادا . البته سلامتی که چه عرض کنم . 
یکیشون در بدو ورود با ماشین تصادف کردو طفلی نه ماه در کما بود .

چند نفر بازگشته به وطن هم داشتیم .یکشون آقای مسنی است که بنده خدا بعضی وقتا هست  و بعضی وقتا نیست .یعنی هست ولی رسما تو هپروته .میگه تو کانادا وضعش خوب بوده . لب دریاچه اونتاریو ، کلبه داشته … میبنده دیگه مالیات که نداره !
درنهایت فقط به عشق وطن و به قصد خدمت به مملکت برمیگرده. حالا چه خدمتی می خواد به مملکت بکنه …. من که نفهمیدم . فعلا که بیشتر خدمت می گیره . دیشب ساعت 12 زنگ ما رو زده که چی ؟ که فلانی بیا کلیدام در آپارتمان رو باز نمی کنه . این چه وضعیه ؟ من چند هزار کیلومتر از کانادا کوبیدم اومدم که اینجوری بشه ؟
رفتم دیدم که میخواد با کلید ماشین در آپارتمان رو باز کنه .تازه این اول ماجرا بود . بعدش بزور می خواست ما رو ببره تو یک چیزی نشون بده و داستان ایام جوونیش رو بگه . 
شکر خدا در همین لحظات روحانی کشمکش ، صدای داد و بیداد از خونه همسایه به هوا خواست .چیز تازه ای نبود .ولی باعث شد یک لحظه دستم رو رها کنه و لذت رهایی رو تجربه کنم و بعدش مثل یک گورخر رها بزنم به دل علفزار .خلاصه زدیم به چاک و دیگه معطل آسانسور هم نشدم و سه پله یکی کردم و چپیدم تو خونه.در رو 6 قفله کردم ، مثل خزانه دولت و شب بخیر .

کلاس طنز

دیروز کلاس طنز رفته بودم . حالا چی شد که رفتم کلاس طنز بماند. داستانش طولانیه که بعدا
می گم .مسئله مهم اینه که استاد بعنوان حال گیری فرمودن که دیکشنری تهیه کنیم . یعنی برای اشیا مختلف ، شرح حال بنویسیم ، اون هم به زبان طنز . 

من کلمه تانک رو انتخاب کردم . چرا ؟ اصلا مرض دارم . این سوال داره آخه ؟

تانک : همان مخفف فلاش تانک است . فلاش تانک ، همان است که در توالت ، بخصوص توالت عمومی در بالاترین نقطه می نشیند و تاج سر همه است .در صدر نشیند و بسیار قدر بیند . البته چیزهای دیگر هم بیند ، بقول معروف سینه اش مالامال از اسرار است  .خاصیت فلاش تانک این است ، که هر گلی را که بکاری ، با خود میشورد و بیرحمانه درو میکند . ایکاش در سایر شئونات و جنبه های زندگی هم فلاش تانک داشتیم . که هر گلی را که می کاشتیم و رنگ و بویش را دوست نداشتیم ، با فشار یک تکمه ، خلاص .
از جمله سایر خواص برجسته فلاش تانک ، صدای مهیب آن است . تون این صدا در حدود 3 برابر تون صدای انسان (بخوانید صدای شکم انسان می باشد). این شما را قادر میسازد که هرچه خواستید در مستراح فریاد بکشید … فریادتون هم مهم نیست از کجا در بیاد .
یک جورایی حالت رادیو صبح جمعه رو داره ، برای دعواهای سنگین خانوادگی .

بعدش که راه افتادم ، رفتم سراغ کلمات دیگه: 

سطل آشغال :دیسکو تک گربه های محل ، ساختمان شورای شهر موشها ،تابلوی تبلیغات محلی (مینی بیلبورد) ، محلی مناسب برای لگد زدن و خالی کردن عقده های درونی و بیرونی ،ضربه گیر خودروی بانوان ، وسیله گرمایش شب های سرد،لابراتوار تولید و توزیع انواع ویروس های دسته اول ،محلی که زباله دزدها در آن حرکات ژیمناستیک و بخصوص خم کمر انجام می دهند و آخرین امید کارتن خواب ها 

  ادامه دارد …

جو گیری

 ما مردم جوگیری هستیم ؟ من که این رو از اساس تکذیب میکنم .
بگذریم . چند روز پیش تو تی وی ، دیدم یک میزگردی. نگهداری گیاه در خانه یا خانه در گیاه رو توصیه می کردن. دقیقا متوجه نشدم. ولی سریعا تحت تاثیر قرار گرفتم . رفتم جنوب تهران و چند تا وانت نیسان گل و گیاه و سبزی خوردن و رایحه اکالیپتوس و اینا خریدم .تو راه چند بار پلیس گیر داد که “چه خبره بیش از حد مجاز بار زدین. میرین تو تونل گیر می کنین ” . ولی هر بار راننده ها می رفتن مذاکره می کردن و قضیه ناگهان حل می شد و نیش ها تا بناگوش می لغزید . واقعا باید فنون مذاکره رو از رانندگان آموخت.
بهرحال وقتی به محل سکونت رسیدیم ، تازه اول مکافات بود . مدیر ساختمون با سرایدار و تیم فضوکاب (فضولان بیکار) دم در بودند . ” به به خبریه ؟ ما هم دعوتیم ؟ خواهر زن دومیست ؟ کیترینگ خوب آشنا دارما. منو باز ، منو بسته، منو شانسی. نخواستی تو اسنپ فود هم آشنا دارم . ممد دی جی رو دعوت کن بخونه . گناه داره بچه محله .”
بعد از اینکه داستان رو کامل توضیح دادم ، ناگهان برخوردها عوض شد .” از آسانسور نبریا ، از راه پله هم سعی کن نبری . ساختمون رو به گند کشیدین شما ها ، همش بار میبرین . دو سه تا خوبش رو هم بذار تو حیاط بکاریم . چیه ! نکنه ازت کم میشه. بجای گل خریدن شارژت رو زودتر بده . صد بار باید بهت بگم. آخه وبلاگ نویسی هم شد کار؟”
در نهایت مجبور شدیم بخش مهمی از گل و گیاه را وقف حیاط و منزل مدیر نموده تا بتوانیم بقیه را به داخل واحد ببریم . حمل و نقل را هم اجبارا به سرایدار سپردیم . البته بیشترشو خودم بردم و درنهایت بابت هزینه حمل و نظافت بعد از حمل ، مبلغ سنگینی از ما ستاند . 
در منزل برای همه گیاهان جای کافی نبود و مجبور شدم تا لب پنجره ها رو هم گلدون بذارم . 
یک روز داشتم گلدونای لب پنجره رو شدیدا آب می دادم که دیدم یکی درب رو بد می زنه . کم مونده بود درو بشکونه بیاد تو . از تو سوراخ در نگاه کردم . خانم اکملی بود . 
خانم اکملی همسایه طبقه پایین بود . همسرش آقای اکملی ، تو یک شرکت نفتی کار می کرد . 
بعدا این شرکته بسته شد و مدیرانش به جرم اختلاس بازداشت شدند .
از اون موقع هم آقای اکملی از ترس بازداشت ،خونه نشین شده و اصلا بیرون نمیره . 
خودشون می گن که پست بالایی داشته تو اون شرکت ، ولی طبق شنیده ها رییس امور موتوری شرکت بوده و برای پیک موتوریها و تحصیلدار ها ساعت می زده . 
بگذریم … خانم اکملی داشت خودشو پشت در خودشو جر واجر می کرد . ” الهی جز جیگر بزنی ،شوهر نازنینم تازه داشت خوب می شد .امروز می خواست بره هواخوری ” 
نگو شوهره اومده کنار پنجره عمل دم و بازدم انجام بده و هوای بهاری رو استشمام کنه ، که ناگهان با آب خروجی از جعفری های من استحمام میکنه !
البته حمام جعفری برای سلامتی خوبه .ولی نه برای این بنده خدا که فوبیای ترور بیولوژیک داره.  بهر صورت ، خانم اکملی بعد از نیم ساعت عز و جز کردن و به سر و سینه زدن خسته شد و در معیت زنهای ساختمون به خونش رفت ” ولش کن بابا این دیوونست …آره بابا نویسنده ها همه  خل و چلن . آخرشم خودکشی می کنن .تازه شوهرم میگه شش ماهه شارژش رو نداده”   

ادامه دارد… 

حمام

صبح رفته بودم حموم زیر دوش . استاد طنز نویسی فرموده اند برای کشف ایده های جدید تا 
می تونین برین زیر دوش . 
ما هم رفتیم و جاتون خالی . ایده ها بودن که داشتن همینطوری از سر و کولمون بالا
می رفتن و نمیدونستم کدوم رو بگیرم ، کدوم رو ول کنم. 
ولی یهو ورق برگشت .آب گرم به ناگه قطع و سرما بطرز فجیعی مستولی شد .
ما هم با اون وضعیت به بیرون جهیدیم .نصف کله کفی ، کف صابون تو اعماق جونمونه 
، داروی نظافت رو تازه بارگذاشته بودیم.اصلا یک وضعی .
خلاصه اون روز گذشت و ما داشتیم برای یکی از همسایه ها درد و دل می کردیم که
خندید و گفت : ” مگه نمیدونی ؟ این دسته گل مدیر جدید ساختمونه “
مدیر جدید ساختمون ، آدم با شخصیتیه . سی سال مدرس شیمی در دانشگاه بوده .
دائم در آزمایشگاه بوده .حالا که به سلامتی بازنشست شده ، شوفاژخونه ساختمون
رو با آزمایشگاه شیمی اشتباه گرفته . یک روز دما رو کم می کنه . فرداش فشار رو زیاد می کنه . 
پس فردا شیر رو می بنده ، پمپا رو انگولک می کنه . خلاصه برای کل ساختمون مکافاتی شده . 
کسی هم نمیدونه چیکار باید کرد . شاید بهترین راه اینه که تا سر سال صبر کنیم و در
اتتخابات بعدی ، یک مدیر جدید رو انتخاب کنیم .     

فروشنده خسته 

دیروز به یکی از سایتها ، چند تا کتاب زبان اصلی سفارش دادم . ظاهرا از آمازون می خرن . 
حالا مهم نیست از آمازون بخرن یا از هر جنگل دیگری . مهم اینه که من کتابم رو 
می خوام. ولی هیچ خبری نیست.یعنی پسر خالم که بیست ساله ندیدمش زنگ زد ولی
عزیزان این سایته نه . 
برای همین امروز بهشون زنگیدم که پیگیری کنم و حسابی داد و بیداد راه بندازم .
بعد از چند بار زنگیدن ، یک آقایی برداشت تلفن رو ، خیلی خسته . انگار دیشب با 
فرهاد در کندن کوه مشارکت داشته و تیشه فرهاد رو این تیز می کرده . 
خلاصه کلی نالید که سرعت اینترنت کم شده و اینترنت حال نداره و هی وسط 
کار قطع میشه و از این دست اراجیف . 
آخرش هم گفت ” بگذار وقت نهاری بگذره ، یک چایی بخوریم ، یک چرتی بزنیم بعدش 
ببینیم کار شما چیه “
اصلا نمی تونستم چیزی بگم یا کاری بکنم .مثل کارمندهای بانک ، وقتی شبکه قطع میشه. 
بی اختیار چشمم دوباره افتاد به شماره تلفن این عزیزان. ناگهان همه چیز دستگیرم شد .
عزیزان همشهری حافظ و سعدی بودن . 

“گرت چو نوح نبی صبر است هزاران سال    …    برایت آریم کتاب عاقبت  از آمازان”   

0 پاسخ

پاسخ دهید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
مشارکت رایگان.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *