داستان پیرمرد زرنگ

در یکی از روستاهای حاشیه تهران، پیرمرد زرنگی زندگی می‌کرد.

افرادی که جایی کارشون گیر می‌کرد، سریع آویزون این بنده خدا میشدن.

یک روز یک بچه تخس که تنش حسابی می‌خارید، پرنده‌ای کوچک در دست گرفت و
به‌سوی پیرمرد شتافت.

به پیرمرد گفت:اگه راست میگی بگو این پرنده زنده است یا مرده؟

پیرمرد با خودش گفت: اگه به او بگویم پرنده زنده است، با دستش پرنده را می‌کشد.
اگر بگویم پرنده مرده است، پرنده را آزاد می کند.

خلاصه پیرمرد که اصلا حوصله نداشت (چون زنش قلیونش رو از ترس کرونا قایم کرده بود و یک ساعت پیش مجبور به استعمال شیاف بتامتازون با روغن بنفشه بشده بود)،
عصای مبارک رو بالا آورد بالا و بچه رو گرفت به باد کتک . حالا نزن کی بزن!

” تو خجالت نمی‌کشی توله سگ؟ الان همسن و سال‌هات دارن تو تهران پول پارو میکنن.
سیگار و سایر موادآلات میفروشن، یا جیب مردم رو میزنن، دیگه شاسکول‌ها زباله جمع میکنن.”

در همین حال، پسرک در اثر شدت ضربات، دستش باز شد و پرنده به هوا برخاست .

پیرمرد لبخندی موذیانه زد و به پسرک گفت :” چاییدی جوجه! هرچی باشه جای بابا بزرگتم.
پاشو لشتو جمع کن. به مامان بزرگتم سلام ویژه برسون.”

 

 

حتما بخوانید: جوکهای جدید و خنده دار

 

داستان مرد اختلاس گر

یک روز مردی که کرونا گرفته بود و در بستر بیماری داشت جان میداد، پنج پسر لندهور خود
را صدا کرد.
بعدش از زیر تخت چند تکه چوب خشکیده درآورد و جلوی آنها انداخت.

پسرها جملگی نالیدند که بابا این کارا دیگه قدیمی شده و این داستان‌ها رو صد بار در
کتاب فارسی خواندیم و میدونیم چی میخوای بگی.

پدر با همان حال نزار از زیر ماسک گفت:” خاک بر سرتان! باز زود قضاوت کردین.
این‌ها طلاست.”

باز همه نالیدند که بابا خودتو لوس نکن. میخوای بگی همیشه با هم باشیم و اتحاد ما اندازه طلا
می ارزه.

پدر در حالیکه زیر لب کلمات نامفهومی کشداری می‌گفت، ادامه داد:”احمق‌ها، من پول‌هایی را که
قبلا در سمت مدیرکلی اختلاس نمودم را به دلار و سپس به شمش طلا تبدیل و درنهایت شمش
را آب نموده و در قالب شاخه‌های درخت درآوردم. خداییش خیلی زحمت کشیدم.

بعد از من، حاصل زحمات و خون دل مرا بفروشید و بخورید که الهی کوفتتان بشود.”

داستان کارمند بیمار

خانم مدیرعامل، فردا جلسه مهمی با هیات مدیره داشت .

برای همین با مدیر حسابداری تماس گرفت تا آخرین اطلاعات مالی رو برای جلسه فردا
دریافت کنه.

اما متوجه شد که مدیر مالی متاسفانه آنفولانزا گرفته و مجبوره چند روزی رو در منزل
استراحت کنه. بنابراین به موبایل مدیر مالی زنگ زد تا هم احوالی بپرسه و هم ببینه اطلاعات
رو از کی باید بگیره.

موبایل رو پسر کوچولوی مدیر حسابداری برداشت و گفت: ” ببخشین. بابام الان خوابه.
گفته بیدارش نکنیم. اجازه بدین بیدار شد میگم باهاتون تماس بگیره. فقط اسمتون رو میگین
لطفا؟”

خانم مدیر عامل گفت:” بله میفهمم. بیدار که شدن بفرمایید صمیمی تماس گرفت. زیبا صمیمی.”

دو سه ساعتی گذشت و از مدیر مالی خبری نشد.

خانم مدیرعامل که برای جلسه فردا دچار اضطراب شده بود، تاخیر رو جایز ندونست و دوباره به
موبایل مدیر مالی زنگ زد .

موبایل رو همون نفر قبلی برداشت و گفت: ” ببخشین بابام اینجا نیست . الان با آمبولانس
بردنش بیمارستان. آخه رفته تو حالت اغما.”

خانم مدیرعامل که واقعا گیج شده بود پرسید: ” بیمارستان؟ اغما ؟ مگه بیماری پدر یک
آنفولانزای ساده نبود؟”

پسرک جواب داد:” راستش اولش چرا. ولی بعد از تماس شما، حالت اغما هم اضافه شد.”

خانم مدیر عامل که کم‌کم داشت دیوونه میشد پرسید:” تلفن من ؟ من که حتی نتونستم
مستقیم باهاش صحبت کنم.”

پسر گفت: “راستش بعد از تماس شما، به مامانم گفتم که یک خانم زیبا که ظاهرا با پدر
خیلی صمیمی هم هستن، تماس گرفتن و خیلی نگران حال پدر بودن. اسمشون رو هم نگفتن.
بعدش مامان با تابه گریل همچین زد تو ملاج بابا که طفلی فاصله خواب تا اغما رو در کسری از
ثانیه طی کرد. توصیه من اینه که دنبال یک دوست صمیمی دیگه باشین!”

 

زن و شوهر بینوا

زن و شوهر بینوا در بندر گیر افتاده بودن.خبری از ناخدا نبود. همراهش هم خاموش بود.

اونا مونده بودن با یک چمدون پر از دلار و زندگی قشنگی که اونور آب انتظارشون رو میکشید.

جایی که آزادی داشته باشن و هر روز برای بیرون رفتن دغدغه گشت و پلیس و زندان نداشته باشن.

اگه یکم زودتر جنبیده بودن، مثل آدمیزاد با هواپیما میرفتن.اما صرافی چند روزی اونا رو معطل کرد و زمان رو از دست دادن

تاخیر باعث شد که انبوه طلبکاران، اونا رو ممنوع الخروج کنن.

بله، انبوه مردم بیگناهی که پیش این شیادین برای خرید خودرو ثبت نام کرده بودن.

زن و شوهر بینوا

پسرک با عجله به سمت درب آسانسور میرفت.

باید قبل از ساعت 8 سوار میشد، وگرنه ممکن بود با دختر زیبای همسایه برخورد کند.

هر وقت او را میدید بی اختیار ضربان قلبش تا بی نهایت بالا میرفت، و دهانش خشک میشد و به لکنت می‌افتاد و این حال غریب تمام روز او را رها نمی‌کرد.

بارها قصد داشت تا از دختر خواستگاری کند، اما چگونه می‌خواست او را خوشبخت کند؟ مگر دانشجوی سال دوم مهندسی چه امکاناتی دارد؟

امکان رابطه دوستی هم وجود نداشت. پدر مادر دختر را می‌شناخت. سالها همسایه بودند. افرادی سنتی که فقط ازدواج را به رسمیت میشناختند.

پسرک درمانده شده بود. هر روز دعا میکرد که خانواده دختر به مکان دیگری نقل مکان کنند تا این کابوس برای مدتی از او دور شود.

آن روز همسایگان با سر و صدای عجیبی از خواب بیدار شدند. شبیه صدای اسباب کشی بود.

گویا پسرک به آرزوی خود رسیده بود.

پسرک قصه ما در اثر هیجان در خواب سکته کرده و به دیار باقی نقل مکان کرده بود..