نامه‌های خنده دار

مقدمه

اخیرا مد شده نویسنده‌ها نامه‌هایی رو برای همسر و یا معشوقه خودشون می‌نویسن و خلاصه حسابی خودشون رو برای طرف لوس میکنن. 

ما هم گفتیم از قافله عقب نمونیم. برای همین مجموعه نامه‌هایی رو خطاب به یک آدم فرضی،
تاکید می‌کنم فرضی، نوشتیم که مثلا کلاس گذاشته باشیم. 

نامه اول

سلام فاران. امیدوارم خوب باشی.

اگر از من می‌پرسی، خوبم. البته مطمئنم که برات اصلا مهم نیست و دوست داری که یک روز صبح بهاری زیر چرخ عقب مترو رفته و به‌قول قدیمی‌ها، تیکه تیکه بمیرم.

یاد آن روزها به‌ خیر! تازه نویسندگی رو شروع کرده‌ بودم و تو چقدر مسخره‌ام می‌کردی.
میگفتی حتی شاگرد نونوا هم این اراجیف را نمی‌خواند. آخرش هم نفهمیدم چطور با خلقیات
شاگرد نونوا تا این حد از نزدیک آشنا بودی.

خیلی چیزهای دیگر را هم نفهمیدم. مثلا در امتحانات دانشگاه، از روی دست من می‌نوشتی، آنوقت من می‌افتادم و تو با نمره عالی پاس می‌کردی، البته بعد از مذاکرات نفس‌گیر با استاد.

یا اینکه هنوز مدرک نگرفته، کار پیدا کردی.
اون‌هم در یک شرکت کوچک و کم رفت و آمد. که بیشتر اوقات خودت بودی و مدیرعامل.
تازه بعد از چند ماه که خودتو نشون دادی، سفرهای خارجی هم شروع شد.
بطوریکه یک پایت اینجا بود و پای دیگر معلق در آسمان، بیشتر هم آسمان اروپا.

بعدشم که از اون شرکت، یا بهتر بگم از مدیر عاملش جداشدی، خونه و ماشین به اسمت کردن.
شنیدم از ترس آبرو بوده. احتمالا از تخلفات مالیاتی و پولشوئی و سایر زد و بندهاشون،
سر در آورده بودی.

ظاهرا بعدش برای خودت شرکت زدی. عجب ایده نابی هم داشتی. ارسال گوشت تازه و گرم و نرم برای آقایونی که گرفتار بودن و فرصت خرید نداشتن. تمام پیک‌ها هم خانم بودن.
بعد از یک مدتی، شرکت پلمب شد و خودت هم تحت تعقیب قرار گرفتی.
احتمالا رقبا زیر آبتو زدن.

متاسفانه اقتصاد که رقابتی نباشه، کارآفرین‌های خوش‌فکری مثل تو، به مشکل می‌خورن.

نامه دوم

 دوباره سلام فاران.

شنیدم به‌ خاطر جرایمت از ایران فرار کردی و رفتی اروپا.
یک راننده تریلی رو پیدا می‌کنی و با اون می‌زنی به چاک و مرزها رو رد می‌کنی.

نمی‌دونم چجوری با همه، اینقده زود دخترخاله میشی و بهت کمک می‌کنن.
بهر حال روابط عمومی خوب با ظاهری آراسته هم، خودش کلی هنره .

تو اروپا هم ظاهرا ایده‌هات رو دنبال می‌کنی و دوباره کسب و کارت رو راه انداختی.
البته با اندکی تفاوت. اونجا لازم نیست گوشت رو با پیک بفرستی جایی.
مشتری خودش میاد گوشت‌ها رو می‌بینه و کلی حق انتخاب داره.

خوب اونجا، آدم‌ها نسبت به چیزی که میخورن، خیلی وسواس دارن.
علاوه براین مشغله کمتر و زمان بیشتری هم برای خرید دارن.

مثل اینجا که نیست. همه مجبورن چند جا کار کنن.
فامیل ما بعضی‌ شب‌ها اصلا خونه نمیاد. ظاهرا روی چند تا پروژه جذاب، بطور همزمان
کار می‌کنه.

حالا چرا با مافیای اروپا درگیر شدی؟ مگه بازار گوشت رو هم مافیا اداره می‌کنه؟
مافیا که فقط در زمینه مراکز توزیع مواد و خانه‌های فساد فعالیت می‌کرد.
حالا بازار گوشت رو هم دست گرفته؟

بیا این هم دنیای سرمایه‌داری! این هم اقتصاد مثلا آزاد و رقابتی. صد رحمت به
مملکت خودمون. 

هر کجا که روی، آسمان همین رنگ است .

نامه سوم

فاران عزیز! خوشبختی پکیجی نیست که مثلا با دی اچ ال بفرستن در خونه.
بعدش امضا کنی و تحویل بگیری.

خوشبختی چیز دیگری است که منم دقیقا جزییاتش رو نمی‌دونم.
ولی می‌دونم که در جاده خوشبختی، کارگران همیشه مشغول کار هستند.

زمانی که همکلاسی بودیم، خودم رو خوشبخت می‌دیدم.

البته تو اصلا تحویلم نمی‌گرفتی. میگفتی: “تو که ماشین نداری. تازه جا هم نداری.” 

هرچی بهت میگفتم، این همه جا تو دانشگاه وجود داره.
مثل چمن روبروی دانشکده فیزیک. تازه زیرانداز هم داشتم.
یا اگه جای با کلاس‌ تر می‌خواستی، سالن مطالعه. بیشتر اوقات هم خیلی دنج بود.

در مورد ماشین هم، پیکان استاد حکیمی بود. میشد ازش قرض گرفت.
البته برای مدت کوتاه، چون خودش بعد از دانشگاه با ماشین مسافرکشی می‌کرد.

حیف که هیچوقت من رو درک نکردی.

نامه چهارم

?Hello , How are you
چیکار کنیم دیگه . باید با شما اینطوری ارتباط بگیریم، بلکه افاقه کنه.

هرچند شما ما رو به اندازه زنجیر پات هم حساب نمی‌کنی.
راستی هنوز زنجیرت رو داری؟ همونی که کارفرمای طلافروشت بهت داده بود؟

 آخرش هم نگفتی که براش دقیقا چیکار می‌کردی که این همه بهت حال میداد؟
وگرنه این‌ها مزد هفته ای یک ساعت کار پاره وقت، نمی‌تونست باشه.

از خودت هم که می‌پرسیدم، فقط می‌گفتی طرف خیلی مرده.
البته راست می‌گفتی.
یک بار که طرف رو تو استخر دیدم، به صداقت حرفت پی بردم. 

بهرحال تو همیشه با روابط عمومیت شاید هم خصوصیت کارت رو پیش بردی.

نامه پنجم

ما که آخر نفهمیدم تو در کدام نقطه از عالم هستی، قایم شدی.

ولی هرجا هستی، ایران نیا . اینجا کرونا اومده، اصلا یک وضعیه.

اگه تو بودی، با توجه به روابط عمومی بالایی که داشتی، جایی رو جور می‌کردی که کرونا نباشه.
البته دیگه جایی باقی نمونده. به‌ همه استانها سرایت کرده، همه مدارس تعطیل شدن، حتی 
مدارس دماوند و فیروزکوه. حتی آقازاده‌ها هم با افتخار کرونا گرفتن. 

همه جا ممکنه قرنطینه بشه. امروز با بچه‌ها جمع کردیم بریم شمال. برای مصرف یک‌ماه جوجه و 
نوشیدنی هم بردیم. اما نامردا تو عوارضی شمال گفتن که باید برگردیم.
یعنی فقط هفت کیلومتر تا ویلا فاصله داشتیم. خوب وقتی تهران بودیم می‌گفتین. 
البته تهران بودیم دائم خواهش می‌کردن که تو خونه باشیم و اخبار صدا و سیما رو دنبال کنیم.

ولی فقط خواهش بود، جدیتی درونش مشاهده نمیشد. 

نامه ششم 

دیروز همش به یاد تو بودم .

واقعا دلت مثل دریا بود.
برای همین هم دلت خیلی دریا میخواست و شرط اولت برای دوستی، داشتن ویلا در شمال بود . 

احتمالا میخواستی هر صبح با صدای امواج و مرغ‌های دریایی از خواب بیدار بشی.
البته صبح که چه عرض کنم، ظهر احتمالا!
چون اینجور جاها، آدم تازه صبح می‌تونه به خواب بره. اونم بعد از یک شب شلوغ و پرکار .

واقعا فشار کاری، گاهی آدم رو افسرده می‌کنه.  
اصلا آدم نمی‌خواد هیچکسی رو ببینه .

فکر می‌کنم تو هم دقیقا به همین علت اصلا نمی‌خواستی ریخت منو ببینی.

0 پاسخ

پاسخ دهید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
مشارکت رایگان.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *